شنبه، 30 اردیبهشت ماه 1391، ساعت 00:25
در سکوت و تنهایی شب به صدای تیک تاک ساعت گوش میدهم و با خود میاندیشم: نمرهی امروز من چند بود؟
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چهارشنبه، 27 اردیبهشت ماه 1391، ساعت 22:58
کلی نوشتم و پاک کردم؛ حق مطلب ادا نشد. ولی دلم میخواد امشب رو ثبت کنم.
آخرین بار سیزده عید پیارسال زنگ زدم برای تبریک. بیشتر از دو سال گذشته و اونچه که سر من و تو اومده خیلی بیشتر از اونایی بود که این ده دقیقه گفتیم. اما خب، خیالی نیست. فرصتی باشه و یه دل سیر لیچار بار هم کنیم؛ همه چی حل میشه.
خوشحالم که این تماس برای تسلیت نبود.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوشنبه، 25 اردیبهشت ماه 1391، ساعت 17:13
هر وقت بابا شاه رو میبینم یاد تو میافتم.

نگران نباش؛ بمیری هم عکس و فیلم هادی کاظمی یادت رو زنده نگه میداره.
شایدم من زودتر رفتم.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوشنبه، 25 اردیبهشت ماه 1391، ساعت 01:27
افسوس که فردا صبح صدای تیک تاک ساعت را فراموش خواهم کرد.
* * *
جهان تا جهان نقش و صورت گرفت
کدام است از این نقشها آن ما
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جمعه، 22 اردیبهشت ماه 1391، ساعت 00:04
گذر تک تک این ثانیهها به قدیمی شدن دوستیمان میارزد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سهشنبه، 19 اردیبهشت ماه 1391، ساعت 21:04
وقتی یادداشتت رو خوندم، هر چی فکر کردم چی بنویسم، حرفی نداشتم. امروز یاد این داستان از کوئلیو افتادم:
«سرگردان در نیویورک است. با اینکه قرار ملاقاتی دارد، دیر از خواب بیدار میشود و وقتی هتل را ترک میکند میفهمد که پلیس اتومبیلش را با جرثقیل برده! دیر به قرارش میرسد. ناهار بیش از اندازه طول میکشد و به مبلغ جریمهاش می اندیشد: پول زیادی است.
ناگهان به یاد اسکناسی میافتد که دیروز در خیابان پیدا کرده. بین اسکناس و حوادثی که آن روز صبح بر سرش آمده رابطهی غریبی میبیند.
- که میداند؟ شاید این پول را پیش از کسی یافتم که بنا بود پیدایش کند. شاید این اسکناس را از سر راه کسی برداشتهام که واقعا به آن نیاز داشته. که میداند؟ شاید در آن چه پیشاپیش رقم خورده دخالت کردهام.
احساس میکند باید از شر این اسکناس راحت بشود و در همان لحظه چشمش به گدایی میافتد که در پیادهرو نشسته. بیدرنگ اسکناس را به او میدهد و احساس میکند میان پدیدهها تعادلی برقرار کرده است.
- یک لحظه صبر کنید. من دنبال صدقه نیستم. من یک شاعرم و میخواهم در ازای این پول شعری برایتان بخوانم.
- خب پس کوتاه باشد. من عجله دارم.
- اگر هنوز زندهای به خاطر آن است که به آنجا که باید باشی نرسیدهای.»
وقتی رفته بودم سفر، وسطاش یادم افتاد تا میشده از همه حلالیت خواستم، جز یه نفر. یه نفر که وقتی فکرش رو میکنم خیلی بیشتر از این حرفا بهش بدهکارم. یه بدهکاری که هیچ وقت ازش طلب نکردم؛ اما باید بهش پس بدم. نه به خاطر اون، که به خاطر خودم.
تو اگه فکر میکنی رو این کرهی خاکی به هیچ کس و هیچ چیز مدیون نیستی، یه دین بزرگ به زندگی داری. تو به زندگیت مدیونی. مدیونی چون به اون جایی که باید نرسیدی. این جا جای خاصی نیست؛ زمان خاصی نیست؛ بحث دین و ایمون نیست؛ حرف یه چیز دیگست؛ حرف خودته.
خوب فهمیدی که باید بجنگی.
بجنگ برای ادای دینی که نهایت نداره. دینی که به خودت داری. دینی که هر چی ادا کنی بالاتر میری؛ آرومتر میشی؛ بزرگتر میشی.
نبینم روزی رو که زندگی رو فراموش کردی و دل سپردی به زندهگی.
دل نوشت: دلم برات تنگ شده.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شنبه، 16 اردیبهشت ماه 1391، ساعت 21:20
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------